تبليغاتX
ذهن آزاد = پرواز

ذهن آزاد = پرواز

پرنده مردنیست ، پرواز را بخاطر بسپار ...

داستان !!!

مرمر........

توی یه موزه ی معروف که با سنگ های مرمر کف پوش شده بود , مجسمه ی بسیار زیبای مرمرینی گذاشته شده بود که مردم از راه های دور و نزدیک واسه دیدنش  به اونجا می اومدن و کسی نبود که اونو ببینه و لب به تحسین باز نکنه

یه شب سنگ مرمری که کف پوش اون سالن بود , با مجسمه , شروع به حرف زدن کرد و گفت : " این منصفانه نیست ! چرا همه پا روی من می ذازن تا تو رو تحسین کنن ؟!

مگه یادت نیست ؟! ما هر دومون توی  یه معدن بودیم , مگه نه ؟

این عادلانه نیست ! من خیلی شاکیم ! "

مجسمه لبخندی زد و آروم گفت :

" یادته روزی که مجسمه ساز خواست روت کار کنه , چقدر سرسختی و مقاومت کردی ؟ "

سنگ پاسخ داد :

" آره آخه ابزارش به من آسیب میرسوند.

آخه گمون کردم میخواد آذارم بده

آخه  تحمل اون همه درد و رنج رو نداشتم ."

و مجسمه با همون آرامش و لبخند ملیح ادامه داد :

" ولی من فکر کردم که به طور حتم می خواد ازم چیز بی نظیری بسازه .

به طور حتم بناست به یه شاهکار تبدیل بشم .

به طور حتم در پی این رنج , گنجی هست .

پس بهش گفتم :

"هر چی میخوای ضربه بزن , بتراش و صیقل بده ! "

و درد کارهاش و لطمه ها یی رو که ابزارش به من می زدن رو به جون خریدم .

و هر چی بیشتر میشدن , بیشتر تاب می آوردم تا زیباتر بشم !

پس اموز نمی تونی دیگران رو سرزنش کنی که چرا روی تو پا میذارن و بی توجه عبور میکنن ."

آره عزیز دلم ! رنج و سختی ها هدایای خالق مهربون هستیه به من و تو .

 

 

و یادمون باشه قراره اون قدر زیبا بشیم که خودمون هم نمی تونیم از الان باور و تصور کنیم .

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 25 تیر1386ساعت 17:8  توسط فرزاد  | 

کلید

 key کلیدملا نصردین روی زمین دنبال چیزی میگشت. 

 

یک نفر او را دید  که  به دنبال چیزی میگردد .

 

 پرسید :

"دنبال چه میگردی ، ملا ؟"

 

ملا گفت: " دنبال کلیدم ."

 

آنگاه آنها با هم چهار دست و پا شروع کردند به گشتن .

 

بعد از مدتی،آن مرد از ملا پرسید :

"دقیقا کجا گمش کردی ؟"

 

ملا گفت :"در خانه ."

 

- خوب،پس چرا اینجا دنبالش میگردی ؟

 

- به خاطر اینکه اینجا روشن تر از درون خانه است .

 

 

 

 

 

 

 

v      (پ/ن ) : برای پیدا کردن حقیقت  باید درون خودمون رو جستجو کنیم !!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 تیر1386ساعت 11:15  توسط فرزاد  | 

روز مادر و زن مبارک

مادر  mother

   

چند سال پیش در یک روز گرم تابستان پسر کوچکی با عجله لباسهایش را درآورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش میکرد و از شادی کودکش لذت میبرد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا میکند. مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود .... تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد. مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت میکشید ولی عشق مادر به کودکش آنقدر زیاد بود که نمیگذاشت او بچه را رها کند. کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود، صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت. پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی مناسب بیابد. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود.
خبرنگاری که با کودک مصاحبه میکرد از او خواست تا جای زخمهایش را نشان دهد. پسر شلوارش را بالا زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد، سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت : این زخم ها را دوست دارم، اینها خراش های عشق مادرم هستند ....

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 تیر1386ساعت 14:36  توسط فرزاد  | 

memol

memol

 

دانلود آهنگ memol :

پ/ن: لابد میپرسی این مطلب چه ربطی به موضوع وبلاگ داره . تا حالا به این فک کردی چرا بچه ها از ته دل  میخندند؟                                                                           

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 تیر1386ساعت 19:26  توسط فرزاد  | 

ذهن آزاد !

dream

در خلقت خداوند  هیچ اشتباهی وجود ندارد

همه ی رنجها  فقط در ذهن  شکل میگیرد  !!!

 " وین دایر "  

 

v     پ/ن : کسی ذهن منو  ندیده ؟

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 تیر1386ساعت 17:54  توسط فرزاد  | 

عشق

غریبه ای باش با خود  !!

زندگی را رودی ببین که بر بستر زمان جاری است.LOOKING ABOVE

در ساحل این رود بایست ِ نه کنجکاو باش و نه نگران .

به خس و خاشاک گذشته ات نگاه کن

که بر خاطراتت شناورند و می آیند و میروند -

درست مانند حوادثی که در روزنامه ها می خوانی

از آنها منتزع شو و نسبت به آنها بیتفاوت باش .

یادت باشد که هیچ چیز مهم نیست .

فقط باش.

و آنگاه انفجاری رخ خواهد داد .

 

اوشو " یک فنجان چای " 

+ نوشته شده در  جمعه 1 تیر1386ساعت 20:34  توسط فرزاد  |